ღღღ فانوس دلهای دریایی ღღღ این وبلاگ (فانوس )فقط برای نورانی کردن دلهای دریایی شما دوستان می باشد و جنبه دیگری ندارد.
| ||
|
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فراگیری؟ شاگرد گفت: بله، با کمال میل. استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم.
نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی. اصلا چرا من هیچ وقت نباید فرار کنم؟ و حرف هایی از این قبیل...
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
سلامتی اونایی که دردودل همه رو گوش میدن اما خدا میدونه خودشون کجا دردودل میکنن
سلامتی اونایی که دلشون هزار بار شکست ولی هنوزم دل شکستن بلد نیستن
سلامتی اونایی که تو اوج سختی ومشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون می کنن
سلامتی رفیقی که کم نذاشت ولی کم برداشت که رفیقش کم نیاره
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی ************ آ ره... بازم منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟ ************ دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت
حال منو اگه بخواهی رنگ گلهای قالیه ************ جای نگات بدجوری تو صحن چشام خالیه ابرها همه پیش منند اینجا هوا پر از غمه ************ از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا...منوپیش خودت برسون
فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم ************ حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی ************ قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت ************ برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی چشم به راهته ************ یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته
من میدونم... من میدونم همین روزها عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن که بیا دوستت داره میمیره...
من خیلی خوشحال بودم! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم، والدینم خیلی کمکم کردند،دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود،فقط یک چیز من رو خیلی نگران می کرد و اون خواهر نامزدم بود! اون دختر زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد وباعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم! یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونشون برای انتخاب مدعیون عروسی سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا او تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 500 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ....! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم! اون گفت:من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم! وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم!!! یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک الود پدر نامزدم مواجه شدم!!! پدر نامزدم من را در اغوش گرفت و گفت تو از این امتحان موفق بیرون اومدی! ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به خانواده ی ما خوش اومدی. زنی3 دختر داشت که هرسه ازدواج کرده بودند یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. -یکی از دامادهایش را به خانه اش دعوت کرد ودر حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت دامادش فورا شیرجه رفت توی اب و او را نجات داد. فردای ان صبح یک ماشین پژو206 نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: متشکرم.از طرف مادر زنت. -زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این داماد هم شیرجه رفت توی اب و زن را نجات داد. داماد دوم هم فردای ان روز یک پژو206 هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته شده بود: متشکرم.از طرف مادر زنت. نوبت به داماد اخری رسید و زن همین صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما دامادش از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیندازم و همینطور ایستاد تا مادر زنش در اب غرق شد ومرد. فردای ان روز یک ماشین BMW کورسی اخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم پارک بود که روی شیشه اش نوشته شده بود: متشکرم. از طرف پدر زنت. |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |